+ نسخه تعزیه عباس در تعزیه شهادت حضرت ابوالفضل

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ای آسمان به ماه دو مشرق نظاره کن

از هر نظاره جامه به تن پاره پاره کن

ای آسمان ز بی کسی شاه کربلا

نیلی قبای خویش به تن پاره پاره کن

ای آسمان ز نعرة عباس روز جنگ

خواهی اگر قرار بگیری کناره کن

مِنَت پذیرم ای شَه اورنگ اقتدار

بستم کمر به یاریت ای میر باوقار

بیائید ای یاوران حسین

به فرمان فرماندة عالمین

پی حفر خندق شما یاوران

کمر تنگ بندید اندر میان

می کنم خندق من ای حَی قدیر

تا نگردد خواهرم زینب اسیر

کِی شود امشب شود صبح ای خدا

جان خود را بر حسین سازم فدا

ای برادر, خسرو  والا مقام

شد به حُکم اَقدست خندق تمام

بن سعد لعین شوم غـدار

در جنگ حسین تو پای بُگذار

شد شام ظلمت از حبش زنگ آشکار

بَهر کشیک خیمه عَلم سازم اُستوار

به به عجب شبی است شب آخرین وداع

فردا شود زخون من این دشت لاله زار

کو قاصدی که مژده بر اُم البنین برد

که ای پیر خسته دیده برآور ز انتظار

سی ساله نوجوان تو فردا شود شهید

سی سال شکر حق کن و سی روز روزه دار

اصحاب مُستعد فدا گشتن هر یکی

یک خفته, یک نشسته , زَنانند اشکبار

هیهات پس کجاست علی اکبر جوان

شِبه رُسُل , عزیز حسین, بر دلم قرار

تکبیر از کجا, ز کدامین دلاور است

بی شک صدای نوخط و ناکامم اکبر است

او رفته در فرات و جا دارد از ثواب

باشد زبان حال , ببندم به رُخ نقاب

گَردم سوار مَرکب و گیرم سر رهش

بینم چگونه است دلیری و جرأتش

عباس,  در این تَل بلندی می نشین و جنگ اکبر را تماشا کن

جوانمردی نگر, همت ببین, غیرت تماشا کن

علی اکبر علی را زنده کرده چشم بالا کن

ای جانم علی جان


 

به مثل مار می پیچد , نظر بر قلب اعدا کن

جان به قربان جلالت ای علی ابن الحسین

شک نباشدآنکه هستی توحسین را نورعین

اما ابالفضل , اگریک موشود کم ازسر اکبر دراین میدان

چه می گوئی جواب اُم لیلا فکر فردا کن

یک حمله می کنم به علی اکبر جوان

بینم چگونه هست دلیریش این زمان

اگر خسته جانی بگو یا حسین

اگر ناتوانی بگو یا حسین

قربان تو گَردم ای شَه ناس

بنگر که منم عمویت عباس

حضرت عباس قربان تو ای رعنا جوان

آمدم جانا سر  ره از برای امتحان

تا ببینم جُرأتت را ای شبیه مصطفی

احسن الله اِرث داری تو ز جَدَت مرتضی

یکدمی صبر کن ای نور دو چشمان تَرم

مُژدة آمدنت را به سوی خیمه بَرم

مُژده ای اهل حرم جمله ز پیر و بُرنا

آب آورد علی اکبر فرخُنده لَقا

چه سان خواب آیدم یاران به چشم پر گهر امشب

زند مرغ دلم پر هر زمان بی اختیار امشب

الهی بی حسین فردا اگر باقی بُود عُمرم

نهان کن آفتاب عُمرمن دَرچاهسار امشب

چرا نمی رود به خواب دو چشم اشکبار من

اَلا که می برد خبر , به مادر فکار من

خوش است به سرکشی روم براهل بیت زار من

به خواب رفته اندکنون , حریم داغدار من

السلام علیک یا مولا یا اباعبدالله حسین جانم

السلام علیک یابن رسول الله   مولا جانم

السلام علیک یابن فاطمه الزهرا آقاجانم

مولا جانم حسین جانم

برادرگوشة چشمی که من آب آورت هستم

به سینه تا نفس دارم غلام اکبرت هستم

منم قطره تویی دریا, منم عبد و تویی مولا

حسین جانم, حسین جانم    مولا جانم,آقا جانم

صدای العطش بشنو, که آتش می زندبرجان

 برای آنکه آب آرم, اجازت ده روم میدان

منم قطره تویی دریا, منم عبد و تویی مولا

حسین جانم, حسین جانم    مولا جانم,آقا جانم

به نومیدی مران ازدر, به قُفل غم کلیدم کن

به پیش مادرت زهرا , برادر رو سفیدم کن

منم قطره تویی دریا, منم عبد و تویی مولا

حسین جانم, حسین جانم    مولا جانم,آقا جانم

اَیا حسین برادرم    تو را به مثل نوکرم

کشیک خیمه ات کشم   برادر فکار من

حسین تاجدار من

جوانان آرزو بسیار دارند

مبادا مثل اکبر جان سپارند

علی اکبر جوان, به خواب خوش تو این زمان

بخواب, خوب خفته ای  عمو کشد قراوُلت

سکینه ام به خواب شد,عمو ز خجلت آب شد

بخواب, خوب خفته ای عمو کشد قراوُلت

السلام علیک  یا زینب یازینب یازینب

ای حمیده ام زینب زینب زینب

مرغ بی پرم زینب زینب زینب

آواره به هر دیار زینب

چشم فلک و ملک ندیده

مانند تو داغدار زینب

آی زینب آی زینب آی زینب

تو دختر علی و منزلت خرابةشام

الهی آنکه شود عمر من به دهر تمام

آی زینب آی زینب آی زینب

بپیچ مَسند و بردار مُتکای مرا زینب

آخر دگر نمی شنوی بعد از این صدای مرا

ای خوش آن روزی که ما هم خانمانی داشتیم

در بر اهل وطن قَدر و مقامی داشتیم

آی زینب آی زینب آی زینب

ای خوش آن روزی که اکبر داشتی

عون و عبدالله و جعفر داشتی

شِش برادر با برادر زاده ها

در برت بودند , زمین کربلا

نَه دگر داری برادر, نَه پسر

نَه برادر زاده, ای خاکت به سر

آی زینب آی زینب آی زینب

تو امشب جان خواهر با جلالی

شود فردا عَلمداری نداری

آی زینب آی زینب آی زینب

اَلا تو زینب فکار, صَباح شوی شُتر سوار

تو را بَرند به هر دیار, اسیر شامیان من

آی زینب آی زینب آی زینب

چون شدم بَهر شهادت مستقیم

قُلتُ بسم الله الرحمن الرحیم

از چپ و راست ندانم که مرا خواند به نام

حیرت افزود مرا, صاحب آواز کدام

نام من خوانَد و زین نام نجوید جز ننگ

ننگ خود جوید و زین ننگ نجوید او نام

یا رب از دُور نیُفتد ز چه این وارون چرخ

که عزیزند لعینان و ذلیلند گِرام

خیز از جا که پُر از فتنه شده روی زمین

قَد برافراز قیامت بنگر پشت خیام

ای علی اکبر ایا سرو  برومند حسین

قاسم ای شمع شبستان شب تار امام

تیغ گیرید به کف , پاس حرم را دارید

بوی خون می وزد این دشت پیاپی به مَشام

السلام ای که زحق می رسدت درشب و روز

به تو پیوسته دُرود و به تو همواره سلام

ای که در کعبة مقصود ذبیح ابن خلیل

ای که بر جملة مخلوق امام ابن امام

شخصی از دور به نام و به نسب خواند مرا

چیست فرمان همایون, ای شَه عَرش مُقام

ز حال دلم نیست آگه کسی

به شمشیر دارم حکایت بَسی

ای سرافشان تیغ تیز آبدار ای ذوالفقار

یادگار دست دست کردگار ای ذوالفقار

تا به کی چون مار مانی لای غار ای ذوالفقار

آی بیرون, از غلاف اقتدار ای ذوالفقار

ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار

ای علی را یادگار

یاد داری با تو حیدر قلعی خیبر چه کرد؟

یاد داری تیزی تو با سر مَرحب چه کرد؟

یاد داری در نَخَع با مالک اشتر چه کرد؟

خون اعدا را بریز ای ذوالفقار ای ذوالفقار

تا بماند از من و تو یادگار ای ذوالفقار

ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار

نازمت ای ذوالفقار    ای علی را یادگار

هیچ می دانی که امشب چه شب دنیا بُود

واضح و لایح بُود چون لَیلهُ الأسرا بُود

بهترین روز خدا یعنی که عاشورا بُود

بَهر قتل نوجوانان هر طرف غوغا به پاست

ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار

نازمت ای ذوالفقار

تا تو رفتی بر هوا بر قصد مرحب مستقیم

گفت بابایم چو بسم الله الرحمن الرحیم

شَهپر جبریل نبودی فَرش بر روی زمین

تا ابد دنیا و مافیها عَذب بود و عقیم

بعد از آن می شد دین محمد برقرار

ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار ای ذوالفقار

ای علی را یادگار    نازمت ای ذوالفقار

تیزِ آبت می زنم امشب به صد جاه و مقام

زندگانی می کنم بر قوم پست فطرت حرام

یک نفر باقی نبگذارم شود خصم امام

در سرای روزگار کج مدار ای ذوالفقار

ببندم برکمر شمشیرخود را حال حیدر وار

جهاد فی سبیل الله اکبر با من است امشب

روم در جستجوی آن نوای مرغ بی هنگام

که این هنگام نی هنگام بیجا خواندن است امشب

که باشی صاحب آواز در این لیل ظُلمانی

شود ظاهر زپرده دربر شمس الشُموس آیی

علیک من به تو ای روسیاه چون ظُلماتی

به عین ما دَمِ عینُ الحیات فی الظُلماتی

سَرم فدای شهیدط که روز عید محمد

قتیل شمر لعین است به وقت صَلاتی

در این جهان فنا تا به کی به ظلم قرینی

بر آل فاطمه و بوتراب بر سر کینی

تو در کنار سَمن سایگان ماه جبینی

تو سوز عشق چه دانی که با وصال قرینی

کجا به فکر دل داغدار گوشه نشینی

فغان و ناله که بینی ز خیمه گاه عیان است

برای قطرة آبی , حریم شَه به فغان است

ز تشنگی, علی اصغر فتاده گریه کنان است

مگر به کرب بلا آب قیمت جان است؟

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

ای چشم سفید ظالم نامه سیاه

در خیمه چرا آمده ای این بی گاه؟

شیطان به کجا و آدم و باغ بهشت

لا حول و لا قُوَت اِلا بالله

ای شمر به تن تا که سر و جان دارم

از بَهر نثار رَه جانان دارم

بد نام مکن من ز نکونامانم

من هم سر و هم چشم فراوان دارم

شو دور ز مَدِ نظرم ای گمراه

ور نه سرت از قلعة تن بردارم

روسیه برگو چه دانی رتبة هابیل را

می دهی هردَم تو بر من نسبت قابیل را

هیچ بر گوشت نخورده آیة ذبحٌ عظیم

یا مگر ناخوانده ای ظالم تو این تفسیر را

در صداق مادر او داده خداوند از کَرم

سلسبیل و کوثر و شَط فرات و نیل را

من چه سان از یاری او ای ستمگر بُگذرم

لب ببندای بی ادب بس کن تو قال وقیل را

در این جهان حسین به چشمم مُصَور است

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

از آستان شاه جهان سَر چرا کِشَم؟

دولت دراین سَرا و سعادت براین در است

من که دل از بَهر دوست یک دِله دارم

شیرم و گردن به قید سلسله دارم

شیرم و هم یادگار شیر خدایم

کِی به شما روبهان مُجادله دارم

ای که از دست جفایت خلق در اندوه و رنج

می دهی تا کی فریبم از برای مُلک و گنج

مرد دانشمند کی بازی کند شطرنج کین

عاقلان بی وارثان مَحو جمال میرپنج

بر غریبی حسین امروز می گریَند قوم

طبل و کوس و شندف و شیپور ونای و سنج

از دَم شمشیر فردا آتشی روشن کنم

کاین زمین گردد زخون دشمنان مثل تُرنج

ای دست تو آلوده به خون تا سَر آرنج

گفتار تو انداخته در جان و دلم رنج

تو دُزد دَغل کاری و خواهی بِبَری دین

ظلم و ستم و کینه و نامردی و نیرنگ

پنهان شده در خُلق تو ای شمر همین پنج

از چَرب زبانی تو قلبم شده غمگین

تعریف تو درباری من هست چو توهین

دانند خلایق که تویی خصم شَه و دین

این خنجر و تیغ و سپر و نیزه و زوبین

از بَهر چه باشند به پهلوی تو هر پنج

بَربند زبان نزد من ای کافر مطلق

ورنه کنم از تیغ تن نحس تو مُنشق

هرگز نشوم بر تو و بر شاه تو مُلحق

گر منصب و گرسیم و زر و خلعت و بِیرق

بخشیده شود بر من از سوی یزید پنج

آمد به یقینم که شده موسم پیکار

حالم شده وارون ز تو ای مُرتد غَدار

ای شمر سیَه روی تبهکار دل آزار

با خولی و بن سعد و سنان, حرمله بی عار

مغضوب خداوند و پیَمبر شده هر پنج

شیرانه بِدرم سپه صف شکنان را

من صحنة صفین کنم حال عیان را

دوزم به هم از تیغ زمین را و زمان را

تیغ و عَلم و مشک و لبِ خشک و یلان را

اُفتد به پیش قَد دلجوی شه, هر پنج

ای وای ز کج گَردی این چرخ زمانه

فریاد ز بد کیشیِ این پیرِ فسانه

یک روز زند ناله , دگر روز ترانه

یک روز زَند شعله به ماها, زمانه

می ترسم از این خشم, که گیرد کمانه

ای زنا زادة ننگین و دغا

زادة ذی الجوشن بی شرم و حیا

از چه کُنی فخر بِدان لشگر بی دین

که نمودی تو فراهم

 ز ختا و ختن و چین و ز ماچین

و هم از کوفه و بغداد

ز مصر و حلب و شام, ارومیه و بَسطام

بدان ای سگ بدنام, اگر لشگر دونان

بشود هم عددسنگ بیابان و یابرگ درختان

نبُود خوف و هَراسی به دل من

که علمدارم و سردارم و

با آن پسر دست خدا  یارم و

هرگز نشکسته است کسی دسته خدا را

چون بُودمقصدومقصودحسین آن که دهدجان

به رَه داور مُطلق, به ره حق و حقیقت

به من امروز اجازت ندهد

 تا که به این تیغ شرربار

دمار از تو و این قوم خطاکار زناکار برآرم

بزنم آتش بیداد چنان کرب بلا را که نَرویَد

به جز از دست و سر دشمن خونخوار گیاهی

رَوم آنگاه سوی شام

به زیر آورم از مَسند شاهی پسر هند جگرخوار

که کارش بشود زار و شود خوار

به صد مِحنت و آزار, زنم بر سرش افسار

و کشان آورمش سوی حسین

تا که ببینند همه عالم و آدم

که اباالفضل دلیر است و چو شیر است

ولی عهد نمودست حسین سرور و سالار شهیدان که دهد جان

به ره داور مُطلق, به ره حق و حقیقت

و اجازت ندهد تا بکَنم

ریشة این مردم بی شرم و حیا را

بی سبب نیست که راضی شده ام

تا که ز بیداد شود کُشته علی اکبر ناشاد

دگر قاسم داماد و علی اصغر بی شیر

و من بی سرو بی دست, تنم خسته وصدچاک

بیافتم به سر خاک

شود زینب دلخسته سرانجام

 گرفتار شما مردم بدنام

اسیری برَود شام

پس آنگاه همه خلق جهان تا که جهان هست

بگیرند عزاداری ما را

برو ای مردک خناس بد انصاف

مزن لاف به عباس , که هرگزنشود رام تو

 تدبیر تو او را نکُند خام

وز خاطر نبرد قهر خدا روز جزا را

ای خطازاده عجب طَرار بی پرواستی

الحق این با جاستی

گر بگویی حق و باطل را به من تو راستی

الحق این باجاستی

ظالم, من ولی الله را باشم پسر ای نابکار

واضح است و آشکار

در حقیقت نُطفة پاک ولی الله ستی

الحق این با جاستی

گر بریزد خون پاک شاه دین فخر زَمَن

این حسین استُ و من

گر بمیرم از برای شاه دین برجاستی

الحق این باجاستی

بُود مکر و بُود حیله بُود تزویر می دانم

مگو خویشم بیا پیشم بکُن اظهارعرض خویش

حسین مهمان مگر نبوَد چرا لب تشنه در

 خواب است؟

بکُن تعجیل, عرض خویش برگو, زودترگُم شو

چه مطلب هست ایشان را به عباس ای جفا بنیاد؟

به چه مطلب به چه مقصدبگو ای کافربی دین

معاذالله, غلط گفتی, بشو لال ای سگ غَدار

خدا با من برادر کرده او را, کِی توان انکار؟

حسین, بابش علی, جدش محمد, مادرش زهراست

به پیش مادر او, مادر من از کنیزان است

برادر از برادر کِی چنین روزی جدا گردد؟

شدم راضی سر نعشم نشیند نوحه گر گردد

برادرزاده های من همه لب تشنه در خوابند

نمی ارزد همه عالم به یک موی علی اکبر

اگریک قطره خون دارم, من ازبَهرحسین دارم

علی با ذوالفقار و دُلدُل از خاک نجف آید

حسین با یک اشاره عالمی زیر و زِبَر سازد

برای شیعیان آورده هفتاد و دو قربانی

کلام یاوه کمترگو, امام است او ومعصوم است

عزیز فاطمه داده به من منصب , علمداری

چه خویشی با مَنَت, تو دشمن دین خدا باشی

ز گُرز آتشین اخگر , مَلک از آسمان آید

به فرمان حسین کوشم, به تن تا نیمِ جان دارم

به خداوند جهاندار قَسم

به علی حیدر کَرار قسم

به محمد شَه اَبرار قسم

به حسین سید اَنوار قسم

کربلا سهل, جهان سرتاسر

گر شود ای سگ دون پرلشگر

با همه لشگرتان جنگ کنم

عرصه بر قوم عَدو تنگ کنم

بعد از آن رو به سوی شام کنم

شام را تیره تر از شام کنم

گر قبولت نبُود این اوصاف

این من و این تو و این دشت مصاف

لبیک حسین جانم حسین جانم

خواهر جان زینب, عمو جان سکینه

السلام علیک یا اباعبدالله  حسین جانم

السلام علیک یابن رسول الله  آقا جانم

السلام علیک یابن فاطمه الزهرا مولاجانم

ای سید جلیل چرا گریه می کنی آقا؟

مرگ مرا ندیده چرا نوحه می کنی؟

نمرده است علمدارت ای برادر جان

چرا روانه شدی یا اَخا سوی میدان؟

آی غریبم حسین جان, مظلومم حسین جان,آقا

خوشا آنکس به غربت داشت مادر

اگر مادر نباشد , باد خواهر

زینبم, حَمایل کن دو دستت گردن من

زینبم, چرا اینجا نباشد مادر من

اگر رفتی وطن ای بی قرینه

بگو با مادرِ زار حزینه

بگو خیری ز عباست ندیدی مادر اُم البنین

به روز حشر, به نزد فاطمه تو رو سفیدی

عموجان سکینه جان , خداحافظ عموجان

ای وای, من از کودکی عاشقت بوده ام

غلام علی اکبرت بوده ام   آقاجانم

مرانی مرا یا حسین از دَرَت

آقا به پهلوی بشکستة مادرت

آی, کجا رو آورم یاران غریبم

غریبم ای مسلمانان غریبم

زمین کربلا مادر ندارم    آی زمین کربلا

سرم را لحظه ای رویت گُذارم

تو ای کرب بلا,  خوش کربلایی

عجب مهمان نواز و بی وفایی

تو ای اُم البنین مادر کجایی

تماشای غریبیَم نمایی

به هر جا می روم با حال خسته

سکینه بر سر راهم نشسته

عموجان سکینه جانم

بُلبُل مدینه          عموجان سکینه

اسیری می برندت عمو

طعنه ها می زنندت عمو

عموجان سکینه

دختر بی صبر و تابم شد خَموش

ای سکینه جان چرا رفتی ز هوش

من به قربان رُخ نیکوی تو

آخر, من خجالت می کشم از روی تو

بیا پیش ای برادرزادة من

بیا پیش ای دل از کف دادةمن

تو را چون گُل به دامانم نشانم

غمت زد آتشی عمو به جانم

بهار عُمر ما یکسر خزان شد

همه عالم به کام دشمنان شد

ز سر گیرندُ قانون جفا را    دادُ بیداد

زنند آتش تمام خیمه ها را

عموجان , یکی سیلی زند عمو به رویَت

در آن ساعت کجا باشد عمویت

بیا ای دختر شاه شهیدان

کفن بر پیکر عمو بپوشان

عموجان خجالت مکش , عموجان

مبادا دشمن از نزدیک و وَز دور

ببینند جسم من بی صدر و کافور

بگویند این جوان مادر ندارد

غریب است و کسی بر سر ندارد

برادر این همه اندوه دیدنم تا کی

ز دختر تو خجالت کشیدنم تا کی

سکینه گریه کنان است و آب می خواهد

برای تقویت دل گُلاب می خواهد

طلب نموده تو را چاکر حسین, عباس

شیرم و شیر خدا را پسرم

گر شود ای سگ دون پر لشگر

عرصه بر لشگرتان تنگ کنم

نگذاریم به جهان نام و نشان

کُنم از خشم گریبان چاکش

چشم امید بر حسین دارند

ببخشا گناه همه شیعیان

اگر خسته جانی بگو یا حسین

اگر ناتوانی بگو یا حسین

چه با صفائی ای فرات , چه بی وفائی ای فرات

سکینه کرده غش برات,  عمو مَیا , عمو مَیا

سکینه جان مکن شتاب, رسیده ام لب فرات

بیارم آب از برات  ,   عمو مَیا, عمومَیا

پر گشت مشک آب روانم به خیمه ها

شاید که آب را برسانم به طفلها

یا قاهِرَالعَدُو و یا والی الولی

از سینه بر کشید همه بانگ یا علی

شد کامیاب مَسند عُظمای نشأطین

دستی که بود در گرو بیعت حسین

افتاد دست راست خدایا ز پیکرم

بر دامن حسین برسان دست دیگرم

دست چپم به جاست اگرنیست دست راست

اما هزار حیف که یک دست بی صداست

دریغا که که افتاد از پیکرم

دو دستی که می بود بال و پرم

دریغا حسین بی علمدار شد

دریغا که زینب عزادار شد

یکدم ای قوم جفا جو بدهیدم مُهلت

دست از جنگ بدارید شما یک ساعت

دست من قطع شد و پای مرا قطع کنید

می کشم منت اگر تیر به چشمم بزنید

راضیم بند ز بندم بنمائید جدا

نزند دست بر این مشک کسی حق خدا

این امانت ز سکینه بُد و از اصغر

جگر هر دو کباب است , کباب ای لشگر

فغان و آه از این کوفیان بی ایمان

زدند تیر به چشم من ای مسلمانان

کجاست مادر من تا که اشک غم بارَد؟

حسین کجاست تا که این تیر را بُرون آرَد؟

چو نیست دست مرا, در بدن هواداران

کِشم به زانوی خودچوب تیر را الآن

فغان و آه که پوشید چشم حق بینم

دگر جمال حسین علی نمی بینم

            آه از شَماطَت اَعدا

 که به من می زننددر هیجا

آ مدی وقتی که نبوَد دست در پیکر مرا

کس نخوانده بی سبب عباس نام آور مرا

آن زمانم دست بود و برق تیغ ذوالفقار

صدهزاران چون تو بودی عود در مجمر مرا

اندر کجایی یا اخا

افتاد علمدارت ز پا

بر داد من رس یا اخا

برادر ای برادرم , برادر ای برادرم

دشمن ستاده بر سرم

خنجر کِشد بر حنجرم

کجایی ای برادرم

برادر ای برادرم , برادر ای برادرم

مرا به خیمه مَبَر تا که حالتی دارم

چرا؟ ز روی سکینه خجالتی دارم

 

 

التماس  دعـــا  .

علی عابدینی 

نویسنده : علی عابدینی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۸
تگ ها: نسخه تعزیه
comment نظرات () لینک